در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
...Amin e man

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت از آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند

من در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد/ برگ خشكیده ایمان را/ در پنجه باد/ رقص شیطان خواهش را/ در آتش سبز!!/نور پنهانی بخشش را /در چشمه مهر/ اهتزاز ابدیت را می بینم/ بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست/ اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست/ كاش می گفتی چیست/ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است...<<

تویی تویی به خدا ، این که از دریچه ماه
نگاه می کند از مهر و بامنش سخن است
تویی که روی تو مانند نو گلی شاداب
میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است
تویی تویی به خدا ، این دگر خیال تو نیست
خیال نیست به این روشنی و زیبایی
تویی که آمده ای تا کنار بستر من
برای این که نمیرم ز درد تنهایی
تویی تویی به خدا این حرارت لب توست
به روی گونه سوزان و دیده تر من
گهی به سینه پر اضطراب من سر تو
گهی به سینه پر التهاب تو سر من !
تویی تویی به خدا ، دلنشین چو رویایی
تویی تویی به خدا ، دلربا چو مهتابی
تویی تویی که ز امواج چشمه مهتاب
به آتش دلم ،از لطف می زنی آبی
تویی تویی به خدا ، عشق و آرزوی منی
به سینه تا نفسی هست بیقرار تو ام!
تویی تویی به خدا ، جان و عمر و هستی من
بیا که جان به لب اینجا در انتظار تو ام
منم منم به خدا ، این منم که در همه حال
چو طفل گم شده مادر به جستجوی توام
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق
« در آن نفس بمیرم که در آرزوی تو ام »
منم منم به خدا ، این که در لباس نسیم
برای بردن تو باز می کند آغوش
من آن ستاره صبحم که دیدگان تو را
به خواب تا نسپارم ، نمی شوم خاموش
منم منم به خدا که شب همه شب
به بام قصر تو پا می نهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم چه جای غم است
در این میانه فقط روی دوست باید دید
منم منم به خدا ، سایه تو نیست منم
نگاه کن ، منم ای گل ، که با تو همراهم !
منم که گرد تو پر می زنم چو مرغ خیال
ز درد عشق تو تا ماه می رود آهم
منم منم به خدا این منم که سینه کوه
به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من
ز کوه ، هر چه بپرسی جواب می گوید
گواه ناله شب های بیقراری من
من و توایم که در اشتیاق می سوزیم
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دمد ، دگر آن روز
من و تو نیست میان من و تو این : ماییم!
صفحه قبل 1 صفحه بعد


